تبليغاتX
ساده دلان

ساده دلان

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت20:43توسط علی | |

 از من رميده ئي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم

دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين

ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم


+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت20:36توسط علی | |

نرو تنهام نذار بادرد و غم هام
اگرچه دلخوری از خیلی حرفام

به قرآنی که از سایش گذشتم

به مرگ هر دوتامون خیلی تنهام

نگو میبینمت یه روز دیگه

آخه احساس من اینو نمیگه

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت23:23توسط علی | |

ببخش منو! میخوام ببخشمت ! اما یاد حرفات که میوفتم نمیتونم ببخشمت !

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت22:6توسط علی | |



تا حالا شده....


یه حرف تو دلت باشه و کسی رو نداشته باشی که بهش بگی؟

تا حالا شده....

یه درد داشته باشی و درمونشو ندونی که چیه؟

تا حالا شده....

یه عشق پاک داشته باشی و یه معشوق عاشق نداشته باشی؟

تا حالا شده....

یه جاده خلوت جلوت باشه و نتونی پاتو رو گاز بزاری و بری؟

تا حالا شده....

یه قلب تو دستت باشه و نتونی ضربانشو بشمری؟

تا حالا شده....

یه لیوان پر آب تو دستت باشه ولی از تشنگی هلاک باشی؟

تا حالا شده....

یه فردا پر از شادی در پیش داشته باشی ولی اونو با یه لبخند عوض کنی؟

تا حالا شده....

یه قاب عکس رو دیوار اتاقت باشه ولی خاطره اش برات مرده باشه؟


+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت4:50توسط علی | |

نـیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم عـکساتو من یکی یکی بر میدارم مـیبوسم          
پیرهن یادگاریتو هر شب دارم بو میکنم. برای برگشتن تو به آسمون رو میکنم                  
از خـدا میخوام دوبـاره تو رو بـبینم روبروم .قسم به اشک حسرتم فـقط هـمینه آرزوم  
          
  

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت21:51توسط علی | |


نمی دونم بگم دلم گرفته یا آسمون ... نمی دونم الان چرا این جوریم



یه نفر نیست بهم بگه كه چرا و قتی آسمون ابریه و دلش گرفته منم

این جوری میشم و دلم به اندازه ی تمام وسعت آسمون می گیره ... ولی



می دونم كه موقعی آسمون دلش می گیره و ابری میشه و به رنگ كبود



در میاد كه خدا دلش از دست ما آدما پره ... درسته ...حالا فهمیدم چرا دلم



با آسمون میگیره ... این موقع ها كه آسمون می گیره فكر می كنم خدا

از منم ناراحته !!!!!!!! »


+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت16:57توسط علی | |

     




خدایا .... دیگه خسته شدم .... هیچ جای امیدواری تو زندگیم نیست .... از همه طرف خرد شدم .... دیگه هیچ دلیلی نمی بینم .... ای کاش ... تو امروز نمی رسیدی . اونوقت شاید من الان دیگه اینجا نبودم تا این حروف رو حک کنم .... خدایا خستم . هم روحم . هم جسمم . دلم می خواد بخوابم . لااقل یک سال . یک ماه . یک هفته .هیچ کسی رو نبینم . خدایا احساس می کنم سرگردونم . بین زمین و هوام ... خدای من نجاتم بده . از این سردرگمی . از این تنهایی مفرد . کمکم کن ... تو هم مثل همه تنهام نزار خدایا ... خسسسسسسسسسسسسسستم . چراااااااااااااااااااااااا هیچ کس منننننننننو نمی فهمه . چرا ؟ چرا؟ چرا؟ پس این خدایی که می گن کجاست ؟ چرا نجاتم نمی دی ؟ نکنه خدای خوبم تو هم ازم بدت میاد که دوست نداری بیام پیشت . آره خدای پاکم ....؟ تو هم دوست نداری پیشت باشم ! هیچکی دوست نداره .......... وای وای وای سرم سرم

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت1:46توسط علی | |



عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني


عکس يار عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني

سجده ها با چشم تر عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني از فراقش سوختن

من عصیان زده به نگاه تو عادت دارم

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت16:18توسط علی | |

! از خدا نمیگذرم اگه بخواد از تو و گناه تو بگذره !

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت8:34توسط علی | |

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت21:27توسط علی | |

! از حالا که دارم میرم کاشکی یه بار نگام کنی 
من به اینم راضیم که فقط دعام کنی
میرم اما آخر راه منو تو این نـبود 
آخر عاشقیمون این همه نقطه چین نـبود !

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت14:53توسط علی | |

   ديگه امشب آخرين باره که تو روياهام دست گرمتو تو دستام ميگيرم 
آخرين باره که من با يه دنيا آرزو واسه چشمات مينويسم
 چشم تو خودش داره ميگه بروو! مي رم اما مي دوني دوستت دارم 
هر جاي دنيا که باشم هر چه قدر تنها باشم نمي تونم مثل تو سرد و بي وفا باشم 
مي دونم واسه رسيدن به تو دير اومده بودم اما تو چشات دنبال تقدير اومده بودم
 



حرف آخرم بگم حالا که دارم ميرم هميشه با خاطرت ميمونم تا بميرم

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت11:54توسط علی | |

به همه میگم تموم شد عمر آشنایی ما 
ولی این حرف دلم نیست

تو میای امروز یا فردا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت14:7توسط علی | |

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی  
بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم 
بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی 
بذاز خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من می افتی 
بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش 
اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفسکنم مخیالمی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت13:7توسط علی | |


در ميان آن همه رنگ سياه
در کنار اين غم تنهايي
اُفتاده بودم قعر چاه
در ماتم و تباهى

چشم بر بى کران مى دوختم
از خدا رحم زمان مى خواستم
تا که آمد نورى؛
از روزن باريک چاه

مست از آن بودم 
که مي آمد سوى من
آنچنان بيتاب ديدنش
که آن را ماه ديدم
فرشتة نجات ديدم


غافل از آنکه کرم شبتابي ست
که رهش گم شده...
افتاده ست در قعر چاه!


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت3:6توسط علی | |


\

+نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت8:22توسط علی | |